<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[بی نشان]]></title>
		<link>http://unname.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[و خداوند عشق را آفرید...................]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://unname.blogsky.com/1385/04/08/post-15/</link>
					<description><![CDATA[<P>با چشمانی اشکبار در جستجوی یافتن کلماتی بودم که بتوانم عظمت و اندوه این چنین روزی را به رشته تحریر بکشانم </P>
<P>اما نیافتم ، زیباترین القاب نیز در مقابل یکدانه گوهر نبوت همپایی نمیکنند </P>
<P>فقط میتوانم بگویم در عجبم که خاک چگونه اسمانی را در دل خود جای داد ؟ .... چگونه...................</P>
<P>یا زهرا ............&nbsp; </P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 29 Jun 2006 12:01:03 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://unname.blogsky.com/1385/04/08/post-15/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عبور از ثانیه ها ......]]></title>
					<link>http://unname.blogsky.com/1385/04/06/post-14/</link>
					<description><![CDATA[<P>دیدی اخر هر چی گفتم درست بود دیدی با معنی خوب بودن چقدر فاصله داشتم <BR>حتی نتونستم با حرفام ارومت کنم البته حرفام که خدایی حرفی نبود که به قصد راحتی خیالت گفته باشم حرف دل بود و کمی نیش زبان و کمی تهدید، <BR>خوب قبول دارم که مثل همیشه خراب کردم قبول دارم که بدجوری بد کردم.راستی&nbsp; <BR>خبر داری ماههاست به تو فکر میکنم ؟ خبر داری مدتهاست با احساسم دست به گریبانم ؟ از اولش هم میدونستم نباید به این حس لعنتی رو داد همینه دیگه ،رو که بهش بدی میشی مثل الان من اسیر تاریکی .و لحظات سوخته و چشمانی به گود نشسته و رخساری زرد <BR>فکرم جز از دالانهای تاریک و خاموش راهی برای گریز از این لحظات سنگین پیدا نمیکنه حالا با این مسیر بی انتها و نامعلوم چه میشه کرد ؟<BR>من به شنیدن صدای نبض ثانیه ها عادت کردم عبور از مرز فاصله ها پاهایم را کرخت کرده من و من مانده ایم هر کدام سویی، یک من این سوی مرز تردید و رها شدن و من دیگر دل بریدن و از پشت شیشه های مات مشبک عشق را نگاه کردن <BR>کاش بودی و میدیدی که چطور تلفیق چند نت ساده دو ر می فا سل لا.....بند بند وجودم رو تیکه پاره کردن . صدای این اهنگ تلخ که هر صوتش ناله و فغان دلتنگی رو میسراید و وجود تیکه تیکه شده ام رو به دست باد به امانت میسپارد .<BR>کاش رویا و واقعیت دست به دست هم میدادند و من و از من میگرفتن و یک من ثابت و بی رنگ و حقیقی به من میبخشیدن .</P>
<P>کاش ثانیه ها منو بین مرز تخیل و واقعیت رها نمیکردن.<BR>کاش ذهنم هرگز مرکز دالانهای بی انتهای تاریکی نبود .<BR>کاش بودی و با هم از یاقوتهای اسمان دانه دانه میچیدیم و جای خالی ستاره های خوشبختیمان را پر میکردیم .<BR></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 27 Jun 2006 20:05:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://unname.blogsky.com/Comments.bs?PostID=14</comments>
          <guid>http://unname.blogsky.com/1385/04/06/post-14/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://unname.blogsky.com/1385/04/04/post-13/</link>
					<description><![CDATA[<P>دلم گرفته.........................</P>
<P>کاش بودی تا دلتنگی رو با تو تقسیم میکردم&nbsp; </P>
<P>اما حالا......................................................</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 25 Jun 2006 07:08:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://unname.blogsky.com/Comments.bs?PostID=13</comments>
          <guid>http://unname.blogsky.com/1385/04/04/post-13/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
